از آتش كين اين حسودان * تا چرخ رسيده دود آهم
گر دست رسد كنند پامال * بىجرم و گنه ، چو خاك را هم « 1 »
فرصت از شاعرى خود شادمان نيست و لب به شكوه مىگشايد كه :
خود بلند ار چه مقام شعر است * سكهء عشق به نام شعر است
بادهء كذب به جام شعر است * شهوتانگيز كلام شعر است
فرصت گاهى نيز خود را زندانى فارس مىخواند :
ديار فارس چو سجن است و من در آن مسجون * ز جور خلق ، مسلسل به گردنم رسن است « 2 »
و در جايى ديگر مىسرايد :
فارس بحرى است كه طوفان بلا خيزد از او * خود نيم نوح كه تا چاره كنم طوفان را
فارس يكسر شده نيران و من افتاده در آن * پور آذر كه نيم ، سرد كنم نيران را
فارس چون كلبهء احزان و من خسته حزين * پير كنعان نيم ، آخر چه كنم اخوان را
فارس بر من شده زندان و منش زندانى * نيستم يوسف تا رنج كشم زندان را
فارس را درد همى زايد و من بىدرمان * نيم ايوب كه تا صبر كنم درمان را
جوهرى نيست در اين شهر كه تا بشناسد * از در و لعل بدخشان شبه و مرجان را
صيرفى نيست در اين ملك كه در آهن و سيم * فرق بگذارد و از اين بشناسد آن را
هامش
( 1 ) . همانجا ، ص 347 .
( 2 ) . ديوان فرصت ، زرين قلم ، ص 291 .