فضل را پايه برفته است در اين شهر ز جاى * علم را رتبه نمانده است در اين ملك دگر
من بيچاره كنون معتكف كنج خمول * سر به زانوى غم و دست تحسّر بر سر
با چنين حال ز دونان نكشم منّت نان * نكنم آب طلب ، گر چه بود از كوثر « 1 »
اما شكايت فرصت ، از حق ناشناسى مردم زمانه ، مجهول بودن قدر علم و عالمستيزى چرخ برين است :
تا شدم در بحر دانش غوطهور ذو النون صفت * در درون حوت غم گشتم گرفتار اى وزير
از جفا ، اين گنبد مينايى زنگارگون * داردم آئينه دل پر ز زنگار اى وزير
مىكشد از بس قلم بر من سرانگشت قضا * لا جرم بر خويش پيچانم چو طومار اى وزير
روزگار افسرده چندانم كه هر دم بفسرد * همچو يخ از آه سردم شعلهء نار اى وزير « 2 »
و در جايى ديگر ، در همين زمينه سروده است :
زين سالها كه رفت ز عمرم دمى نرفت * كز فيض كردگار ره عقل نسپرم
حالى از انقلاب زمان و جفاى چرخ * نى اخترم مساعد و نى بخت ، ياورم « 3 »
و باز از اوست :
فضل و هنرند مهلك جان * سازند هلاك نابگاهم
محسودم و اين عجب كه هرگز * نبود به كس از حسد نگاهم
هامش
( 1 ) . ديوان فرصت ، زرين قلم ، ص 298 .
( 2 ) . همانجا ، ص 323 .
( 3 ) . همانجا ، ص 333 .