مىشود مىگويد : در را باز كن كسى با شما كارى دارد . مرحوم آقا سيّد على وقتى در را باز مىكند مىبيند شخص جولائى ( بافندهاى ) است ، مىگويد : چهكار داريد ؟ مرد جولا در پاسخ مىگويد : فلان حكمى را كه نمودهايد طبق دعوى شهود به ملكيّت فلان ملك براى فلان كس ، صحيح نيست . آن ملك متعلّق به طفل صغير يتيمى است و قبالهء آن در فلان محلّ ، دفن است .
اين راهى را كه شما در پيش گرفتهايد صحيح نيست و راه شما اين نيست . آية الله شوشترى در جواب مىگويد : مگر من خطا رفتهام ؟ جولا مىگويد : سخن همان است كه گفتم . اين را مىگويد و مىرود . آية الله در فكر فرومىرود اين مرد كه بود ؟ و چه سخنى گفت ؟ در صدد تحقيق برمىآيد ، معلوم مىشود كه در همان محلّ قبالهء ملك طفل يتيم مدفون است و شهود بر ملكيّت فلان ، شاهد زور بودهاند . بسيار بر خود مىترسد و با خود مىگويد : مبادا بسيارى از حكمهائى را كه دادهايم از اين قبيل بوده باشد ، و وحشت و هراس او را در مىگيرد . در شب بعد همان موقع جولا در مىزند و مىگويد : آقا سيّد على شوشترى راه اين نيست كه شما مىرويد . و در شب سوّم نيز عين واقعه به همين كيفيّت تكرار مىشود و جولا مىگويد : معطّل نشويد ، فورا تمام اثاث البيت را جمع نموده ، خانه را بفروشيد و به نجف اشرف مشرّف شويد و وظائفى را كه به شما گفتهام انجام دهيد ، و پس از شش ماه در وادى السّلام نجف اشرف به انتظار من باشيد .
رساله لب اللباب در سير و سلوك اولى الالباب — صفحة 147
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٤٧