دارى كه مرا بدست ظالمان دهى و مىدانم كه هرگز روا ندارى و بر تو اعتماد دارم چون شهر را غارت كردند و همه خلق را اسير مىبردند و كنيزكان آن زن را اسير مىبردند و او را هيچ المى نرسيد و با غايت صاحب جمالى كس او را نظر نمىكرد . ( فيه ما فيه طبع طهران ، بتصحيح نگارنده ، ص 173 ) و اين واقعه مطابق نقل ابن الاثير تقريبا در حدود سال 607 ( كامل ابن الاثير ، حوادث سنه 604 ) و بتصريح عطا ملك جوينى ( جهانگشا ، طبع ليدن ، ج 2 ، ص 125 ) در سال 609 اتفاق افتاده است و مولانا در آن هنگام در حدود چهار يا شش سال از عمر داشته و باحتمال قوى با پدر و خاندان خود مقيم سمرقند بوده است و بنابراين مىتوان احتمال داد كه بهاء ولد بر اثر رنجش از خوارزمشاه و سعايت فخر رازى و هواخواهان او از بلخ مهاجرت گزيده و بسمرقند رفته و در آن شهر كه ساكنان و پادشاه آن ( سلطان عثمان ) با خوارزميان نظر خوب نداشتند و عاقبت هم به آتش بيداد و نيران قهر و غضب محمد خوارزمشاه گرفتار آمدند اقامت جسته و بار ديگر از بيم حملهء مغول به كلى از ديار بلخ و خراسان در حدود سال 617 ، رخت بربسته باشد و بر اين فرض تناقض واضح و تباين عجيبى كه در سخنان افلاكى و ديگران ملاحظه مىشود از ميان خواهد رفت نيز رجوع كنيد به : حواشى نگارنده بر فيه ما فيه ، ص 333 .
ص 16 - بيت ذيل را اينطور بخوانيد :
كرد تاتار قصد آن اقليم * منهدم گشت لشگر اسليم
به امالهء اسلام مطابق قواعد مقرر در علم صرف زيرا تلفظ اسلام به صورت ( اسليم ) رواست ولى اقليم را نمىتوان ( اقلام ) خواند .
ص 17 - دربارهء شيخ عطار سند بسيار معتبر و مهمى كه پس از طبع اول اين تأليف بدست آمده ترجمهء حالى است كه كمال الدين ابن الفوطى ( متوفى 722 ) در كتاب نفيس و مفيد و ممتع خود موسوم بمعجم الالقاب آورده و زندگانى اين استاد بزرگ را از پردهء غموض و ابهام بيرون كشيده است و نظر به اهميت مقام عين آنچه ابن الفوطى در جزو چهارم معجم الالقاب نوشته است در اين تعليقات ذكر مىكنيم .
« فريد الدين سعيد بن يوسف بن على النيسابورى العطار العارف يعرف بالعطار