مطلع او از امام حق بود * از ولايت سير او مشتق شود
علم معنى بود ز اسرار نهفت * صاحب اسرار اندر چاه گفت
علم معنى در جهان پرواز كرد * قدسيان را بهر حق همراز كرد
علم معنى راز دل را ساز كرد * اهل دل را با خدا همراز كرد
علم معنى سير أو أدنى بود * در مقام آن لنترانى كى شود
علم معنى بود ز انوار خدا * علم معنى بود اسرار هدى
علم معنى مظهر واحد بود * كى به رازِ مردم جاحد شود
علم معنى قلب را جولان دهد * مظهر غفّارى رحمان شود
علم معنى روح انسانى بود * رهنماى راه سبحانى شود
علم معنى ذكر درد اولياست * علم معنى از مقام اصفياست
هركه معنى را نداند جاهل است * و آنكه داند رهنماى كامل است
حكايت و بشارت
در كنار كوفه ديدم عارفى * در مقامات شريعت صارفى
بود در سير فنا چون واصلان * در مقام معرفت چون عاشقان
از غم دنياى دون آزاده بود * در حقيقت سير حق را بنده بود
كه تفكّر داشت اندر نعمتش * داشت اميدى ز لطف و رحمتش
سجدهگاهش بود در خاك فنا * جايگاهش بود در سرّ و صفا
گاه گريان بود از خوف خدا * گاه جولان داشت در سير فنا
گاه بد مستغرق راه فنا * تا كه باشد عاشق جذب هدا
نور عرفان بود بر سيماى او * . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
هر زمان از خوف حىّ لا يموت * ياد مىكردى ز ارض حضرموت
ناگاهان سيرش شدى در اصفهان * نور ايمان شد ز سرّ او عيان