حكايت
پاكبازى گفت با صاحبدلى * چون ندارى در جهان يك منزلى
گفت منزلگاه من سرّ حق است * دوستى كردگار مطلق است
غير لطف حق مرا منظور نيست * منظر دنيا چو نخل طور نيست
من بهطور معرفت آگه شدم * در غم راه صفا واله شدم
مىنخواهم غير حق را در جهان * سرّ حق را كردهام در دل نهان
چونكه بر راه هدا عاشق شدم * بر صفا و اصطفا وامق شدم
چونكه گشتم واقف از سرّ جهان * مىنخواهم اين جهان و آن جهان
عارفا غير حقم منظور نيست * راه حق بر اهل دل مستور نيست
چونكه بر راه محبّت آمدى * طالب دستار و ثروت كى شدى
عارفش گفتا مرا راهى نما * تا شوم محبوب درگاه خدا
گفت بگذر از جهان پرشرور * تا شوى محبوب درگاه غفور
بغض دنيا سرّ راه اولياست * زين سبب منظور ارباب وفاست