تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اشارات ايمانيه ( فارسى ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
لعنتى بر جان خود افروختى * دين خود را بهر دنيا سوختى شر دنيا چيست ؟ بغض اهل دل * چون خران افتاده‌اى اندر وحل اين‌همه آتش برت افروخته * داستان مكرمت را سوخته آتش دنيا محيط قلب تو است * آتش عقبا قريب شصت تو است تو چرا از اهل دل غافل شدى * بحر عصيان فكر [ ر ] ا ساحل شدى هركه چون پروانه‌اى مهجور شد * در صراط معرفت رنجور شد آتشى بر جان خود افروخته * وز حبابى عقل و دين را سوخته حبّ دنيا حاجب راه خداست * بغض دنيا سير راه مرتضاست اى كه عادت كرده‌اى بر اين وطن * اين علايق را ز جانت برفكن سرّ معنى باش و از . . . گذر * چون‌كه دنيا هست راه رهگذر تا توانى اندر اين دنيا مپيچ * نزد اهل دل نباشد هيچ‌هيچ اين عجوزه بس جفا بنموده است * راه يزدان را ز تو بستانده است پاك دينى گفت با دنياپرست * در حقيقت گشته‌اى آتش‌پرست حبّ دنيايى هلاكت مىكند * در ره دين همچو خاكت مىكند خانه سر بر فلك افراشتى * دوست را از دشمنت نشناختى روز و شب مغرور دنيا گشته‌اى * از طريق مكرمت برگشته‌اى شرم نايد از خداوند از رسول * هر زمان از اهل دل گردى ملول گه تكبّر گه تجبّر گه جفا * گشته‌اى محروم از صدق و صفا آنچه مشغولت كند از كردگار * بت بود در جوشن اين روزگار اى كه عقبا را به دنيا باختى * جوشنى از بهر دينا ساختى وى كه از بهر جفا بشتافتى * آتشى بر قبر خود بنواختى چون به دنيا مىرسى شيطان شوى * در ره دين خدا حيران شوى