لعنتى بر جان خود افروختى * دين خود را بهر دنيا سوختى
شر دنيا چيست ؟ بغض اهل دل * چون خران افتادهاى اندر وحل
اينهمه آتش برت افروخته * داستان مكرمت را سوخته
آتش دنيا محيط قلب تو است * آتش عقبا قريب شصت تو است
تو چرا از اهل دل غافل شدى * بحر عصيان فكر [ ر ] ا ساحل شدى
هركه چون پروانهاى مهجور شد * در صراط معرفت رنجور شد
آتشى بر جان خود افروخته * وز حبابى عقل و دين را سوخته
حبّ دنيا حاجب راه خداست * بغض دنيا سير راه مرتضاست
اى كه عادت كردهاى بر اين وطن * اين علايق را ز جانت برفكن
سرّ معنى باش و از . . . گذر * چونكه دنيا هست راه رهگذر
تا توانى اندر اين دنيا مپيچ * نزد اهل دل نباشد هيچهيچ
اين عجوزه بس جفا بنموده است * راه يزدان را ز تو بستانده است
پاك دينى گفت با دنياپرست * در حقيقت گشتهاى آتشپرست
حبّ دنيايى هلاكت مىكند * در ره دين همچو خاكت مىكند
خانه سر بر فلك افراشتى * دوست را از دشمنت نشناختى
روز و شب مغرور دنيا گشتهاى * از طريق مكرمت برگشتهاى
شرم نايد از خداوند از رسول * هر زمان از اهل دل گردى ملول
گه تكبّر گه تجبّر گه جفا * گشتهاى محروم از صدق و صفا
آنچه مشغولت كند از كردگار * بت بود در جوشن اين روزگار
اى كه عقبا را به دنيا باختى * جوشنى از بهر دينا ساختى
وى كه از بهر جفا بشتافتى * آتشى بر قبر خود بنواختى
چون به دنيا مىرسى شيطان شوى * در ره دين خدا حيران شوى
اشارات ايمانيه ( فارسى ) — صفحة 202
مساهمون: محمد تقي بن محمد باقر الرازي الأصفهاني ( آقا نجفي )
ص٢٠٢