[ 56 ] اشاره [ حكايت غريب ديگرى از مؤلّف ]
وقتى در مسجد سهله زادها اللّه شرفا با دو نفر از اهل سير و سلوك مشغول رياضات شرعيه بودم ، شخصى را ديدم كه چون نيكنظر به او مىنمودم غايب بود ، و چون مستغرق مقام ذكر مىشدم مرئى و مسمع بود ، چون وقت سحر شد او را در كنج مسجد سهله يافتم كه مشغول ذكر « لا إله إلّا اللّه » بود ، چون كلمهء « لا إله إلّا اللّه » را مىفرمود نور مخصوصى از محل ظهور مىيافت ، سؤالاتى نمودم و اجوبه هريك را شنيدم ، و نشناختم ، چون از خود غافل شدم ديگر او را نديدم ، در آن اثناء يك نفر از اهل علم و معرفت كه مدتى در آن مسجد با من مصاحب بود از حجره بيرون آمده پريشان احوال ، و كرارا استغاثه مىكرد و مىگفت : « يا صاحب الزّمان » ، و پاى برهنه از مسجد بيرون رفت و ديگر او را نديدم ، گمان نمودم ملحق به رجال الغيب شده .