است كه خداوند به لقمان عطا فرموده كه
وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ
ديگر كسى همچون ناصر خسرو نمىتواند آن را در برابر دين قرار دهد و دين را « شكر » و فلسفه را « افيون » بخواند و بگويد :
آن « فلسفه » ست و اين « سخن دينى » * دين شكّرست و فلسفه هپيونست
اينان براى حفظ انديشه و تفكّر و به كار بردن خرد و عقل و محفوظ داشتن آن از تكفير و تفسيق يا به قول سادهتر تطهير فلسفه كوشيدند كه براى هر فيلسوفى يك منبع الهى را جستجو كنند و علم حكما را به علم انبيا متّصل سازند ؛ از اين جهت متوسّل به برخى از « تبارنامه » هاى علمى شدند از جمله آن « شجرهنامه » كه عامرى نيشابورى در الأمد على الأبد مىگويد كه انباذقلس
) - selcodepmE (
فيلسوف يونانى با لقمان حكيم كه در زمان داود پيغمبر ( ع ) بود رفت و آمد داشته و علم او به منبع
وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ
مرتبط مىشود ، و فيثاغورس علوم الهيّه را از اصحاب سليمان پيغمبر آموخته و سپس علوم سهگانه يعنى علم هندسه و علم طبايع ( - فيزيك ) و علم دين را به بلاد يونان منتقل كرده است ، و سقراط حكمت را از فيثاغورس اقتباس كرده و افلاطون نيز در اين اقتباس با او شريك بوده است ، و ارسطو كه حدود بيست سال ملازم افلاطون بوده و افلاطون او را « عقل » خطاب مىكرده با همين سرچشمهء الهى متّصل و مرتبط بوده است ؛ و ازاين روى است كه اين پنج فيلسوف ، « حكيم » خوانده مىشوند تا آيهء شريفهء
يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً
شامل حال آنان گردد .
اين حكيمان متألّه با اين تغيير نام از فلسفه به حكمت و نقل نسبنامههاى علمى اكتفا نكردند بلكه كوشيدند تا كه براى مطالب فلسفى و عقلى از قرآن و سنّت نبوى و نهج البلاغه و صحيفهء سجّاديه و سخنان ائمّهء اطهار - عليهم السّلام - استشهاد جسته شود .
ميرداماد دانشمند استرآبادى كه در كتاب قبسات خود مىكوشد كه مسألهاى را كه از قديم ما به الاختلاف اهل دين و فلسفه بوده يعنى آفرينش جهان و ارتباط حادث يعنى جهان با قديم يعنى خداوند را از طريق « حدوث دهرى » حل كند . قبس چهارم از كتاب