گاه انس و گاه قرب و گاه عين * چون فلك گرديده بين الاصبعين
حق نظرها دارد اندر كوى دل * نى به هر چوگان درآيد كوى دل
دل امين سر هر مشكل بود * مرد گمره [ همچو خر ] « 1 » در گل بود
مرد گمره ره نداند اى جوان * مانده اندر هاويه همچون خران
آنكه در معنى ندارد دسترس * دل مخوانش خانه ديو است و بس
هامش
( 1 ) . در نسخه بدينگونه است :« مرد گمره چون وحل در گل بود ».