چون ظهور فجر . . . « 1 » بينى * نور حق هست مظهر الاسما
گر تو از سرّ وحدت آگاهى * سر و جانت به راه عشق فدا
عالم وحدت از تجلّى عشق * بود ظاهر ز عالم اسما
گر اسير جهان شوى محزون * كى شوى آگه از طريق وفا
گر تعلّق به غير حق دارى * كى رسى بر مقام فقر و فنا
فقر از عالم فنا آمد * آنكه بد در مقام أو أدنى
درس آيينه بود شاهد او * همچنين تا به جنّة المأوى
ما در اين گفتگو كه از يكسو * عشق معنى پديد شد غوغا
اين سخن مىشنيدم از هر سو * وحده لا إله الّا هو
چون شدم فانى از محبّت او * سرّ تسبيح حق شدى پيدا
جمله ذرات از محبّت حق * ذكرگويان به سان ارض و سما
ناگهان از صوامع دل و جان * يك ندايى رسيد بهر خدا
كه يكى هست و نيست غير از او * شاهد لا إله الّا هو
هامش
( 1 ) . ناخوانا .