مرد گمره ره نداند اى جوان * مانده اندر هاويه همچون خران
اهل دل از سرّ معنى آگه است * بىخرد اندر وحل چون روبه است
اى خوشا آنان كه در راه خدا * فانيند از قيد خيل ما سوا
اى خوشا آنان كه مفتون حقند * سالكند و سرّ حق را جاذبند
سرّ حق پيدا بود از هر دلى * نور دل مجذوب باشد از ولى
اى نديده كسوت ايمانيان * وى نخوانده آيت كرّوبيان
اى كه از سرّ حقيقت غافلى * گلشن نفسى هوا را مقبلى
يك نظر كن سوى اصحاب وفا * نيك بنگر جانب كوى صفا
تا هماى اوج علّيين شوى * رهنماى اهل عقل و دين شوى
گفت پيغمبر به اهل عقل و دين * هركه بنشيند شود ز اهل يقين
علم و دانش فخر انسانى بود * جهل و نادانى ز حيوانى بود
بهر امت مصطفى آن درّ كه سفت * خشيت حق سرّ يزدان را بگفت
گر توكّل مىكنى مردانه باش * در مقام عشق چون پروانه باش
نور حق در سرّ تو تابش كند * عشق حق بر سينهات آتش زند
عشق نبود كار هر پست و دنىّ * عشق باشد رستگار هر ولىّ
عشق را با كفر و با ايمان چه كار * عشق باشد مونس قلب فكار
اى كه در راه حقيقت سالكى * سالكان راه حق را مقبلى
چشم و گوشت باز كن از قلب و دل * تا نگردى در قيامت منفعل
عارفى خواهم بود مفتون حق * فارغ از اغيار همچون ما سبق
دل چو شد خالى ز قيد ما سوا * مىشود آگه بر اسرار هدا
تكلمة
عارفى كو كه از وفا گويد * قهر حق را به إنّما شويد