پناهى و جناب ولايت جاهى باطنا مىدانستند كه ايشان منافق بودند اسلام ظاهرى وى را قبول فرمودند - پس اين اعمى كه باطنا و ظاهرا اعمى است و اعتقاد نيز امر مخفى است چگونه « 1 » حكم بر فساد عقيدهء آن مرد لارى كرد و او را از دايرهء اسلام بيرون آورد .
سيم آنكه يكى از اهل ايمان را نخست حكم بر اخراج بلد نمود بعد از آن فتوى بر كفرش داد و نوشت كه زوجه وى بر وى نمىرسد و عقد فاسد است در اين خصوص فتوى به نظر داعى رسيد فتواى وى از چند وجه سقيم و خطاى وى از طرق متعدده غير مستقيم است . اول آنكه كفر و ايمان امر قلبى است و به غير از خدا بر همه كس مخفى است دويم آنكه منفى يا مفسد در مملكت يا مبدع در شريعت بايد چنان كه گذشت سيم آنكه آن مؤمن مدت شش سال در شيراز بود و همه اكابر و اعاظم آن ديار وى را مىشناختند چنان كه چون آن مؤمن تأهل نمود آن اعمى آمده عقد كرد اگر آن مؤمن كافر بود با وجود علم بر احوالش چرا عقد دختر مسلمان بوى نمود چهارم آنكه آن مؤمن با وجود حضور وى را نه طلبيده و سؤال ننموده و تحقيق احوال نكرده به مجرد شهادت چند نفر اجلاف اينگونه حكم نمود و گفت شهرت حجت است اگر چنانچه اينگونه شهرت حجت باشد زنى زانيه كه در خانه وى مشهور به زانيه گرديده و به سرحد تواتر رسيده چرا در آن مقام شهرت را حجت نمىداند و اجراء احكام به جائى نمىرساند ، ديگر آنكه اگر شهرت حجت بودى بر آن بيچاره مخالف مذهب و ملت چه لازم آمدى اگر گويد گناهش آنكه تجسس نكردم و مراسم تفحص بجا نياوردم آن بيچاره به همين سخن اين اعمى را ملزم مىسازد - بنابراين بعضى وى را بدتر از عثمان مىدانند زيرا كه عثمان شهرت را حجت نگرفت و سخن معاويه و غيره را در حق ابو ذر رضى اللّه عنه تمام نپذيرفت وى را به مدينه طلبيده و در مقام سؤال و جواب آورد آنگاه حكم بر اخراج كرد .
پنجم آنكه اين اعمى قائلست بر آنكه اعمال و افعال وى مبنى بر ظن است و مىگويد باب علم مسدود است و اهل علم مفقود با وجود اين اعتقاد چگونه حكم قطعى بر كفر كسى كرده و حال آنكه سيد مرتضى و شيخ مفيد زياده بر صد مسئله اصول
هامش
( 1 ) - نسخه : اين اعمى يقين مىداند كه . . . امر مخفى است پس اين اعمى چگونه . . .