به سعايت آن حضرت ساعى گشتند و بر قتل آن جناب فتوى نوشتند لاجرم شهريار اعظم در سنه هزار و دويست و بيست و نه مولانا را بدار الملك طلبيد چه در اصفهان و چه در اثناى راه زحمت بىاندازه كشيد زحمتهاى گوناگون بر آن حضرت دادند چنان كه زنجير بر پاى آن حضرت نهادند
بيت
عار نبود شير را از سلسله * او ندارد از رضاى حق گله
چون بهپاى تخت رسيد و پادشاه جهان پناه به نظر امعا ديد « 1 » بمضمون ارباب الدول ملهمون شهريار دريافت فرمود كه آنان كه سعايت نمودهاند و طريق حسد پيمودهاند گروه بيهودهگوى و قوم فتنهجوى بودهاند لهذا شهريار گردون وقار نسبت بدان بزرگوار مراتب مرحمت و شفقت بظهور رسانيد و در كمال عزت و حرمت به وطن خويش بازگردانيد چندگاه ديگر در اصفهان تشريف و از علماء سوء زحمتهاى گوناگون كشيد و مشقتهاى از حد افزون بمولانا رسيد .
آخرالامر در سنه هزار و دويست و سى و سه قطع علاقه از وطن نموده به عتبات عاليات مشرف شد و در كربلاى معلى مسكن گزيد و جمعى از كبراى سلسله عليه را مخبر و حاضر گردانيد در حضور كبراى سلسله قطب العارفين و زين الواصلين كهف الحاج جناب حاجى محمد جعفر همدانى ادام اللّه بركاته را خليفة الخلفاء نموده در شب چهارشنبه پانزده شهر محرم الحرام در سنه مذكوره در حين نماز مغرب در هنگام قنوت خواندن داعى حق را اجابت فرمود و در
مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ
منزل گزيد و در خارج دروازهء نجف اشرف مساوى دويست و هفتاد و چهار گام از دروازه دور مدفون گرديد رحمة اللّه عليه - رسالات و تصنيفات در فقه و طريقت و معرفت از مولانا در صفحه روزگار يادگار است چون حاضر نبود لاجرم تحرير نيافت .
درويش حسنعلى قدس سره
درويش بىخويش و فقير يگانهانديش بود در فقر و فنا گوى تفوق از عرفاى جهان مىربود آواز خوشش مرغ را از طيران و آب را از جريان بازداشتى و تقرير دلكشش در قلوب سالكان و طالبان غم و اندوه نگذاشتى وى عامى بود « قال يقول » نخوانده بود اگر
هامش
( 1 ) - كذا