حرف اول از الوهيت الف * مبدأ جمله حروف مؤتلف
پس ولى قلب نبى و جان اوست * قلب قلبش ذات اللّه سر هوست
گروه غلات آن قبله حاجات را داود گفته راه عبوديتش را مىپويند .
مثنوى
من چه گويم يك رگم هشيار نيست * وصف آن يارى كه او را يار نيست
شرح او عين است با اهل جهان * همچو راز عشق دارم در نهان
مدح او حيف است با زندانيان * گويم اندر مجمع روحانيان
مدح تعريفست و تخريق حجاب * فارغ است از مدح و تعريف آفتاب
قدر او بگذشت از درك عقول * عقل در شرحش چه باشد بو الفضول
گرچه عاجز آمد اين عقل از بيان * عاجزانه جنبشى بايد در آن
ان شيئا كله لا يدرك * اعلموا ان كله لا يترك
گرچه نتوان خورد طوفان سحاب * كى توان كردن به ترك خورد آب
چونكه بازى لقمه آن صعوه نيست * چاره اكنون آب و روغن كردنيست
ميلاد آن گوهر صدف
« إِنَّما »
و آن در بحر
« هَلْ أَتى »
مدينهء منوره بود ، فى يوم الخميس يازدهم ذىالحجة سنه پنجاه و سه آن واجب ممكننما بفر قدوم ميمنت لزوم خويش جهان را منور نمود ، نام واجب الاحترام آن امام انام على است و كنيتش ابو الحسن و مشهورترين القاب همايونش رضا ، مادر آن پدر عالميان ام ولد بود او را تكتم و نجمه مىگفتند بعد از وجود ذىجود آن حضرت مسماة به طاهره گشت ، از عمر شريف آن حضرت بيست و نه سال و دو ماه گذشته بود كه آن فلك امامت بر سرير هدايت جلوس فرمود ، در سنه دويست بامر مأمون بن هارون عباسى آفتاب سپهر ولايت به خاك خراسان پرتو انداخت و در شهر رمضان المبارك در سنهء مذكوره مأمون براى مصلحتى آن عزيز مصر هدايت را وليعهد خود ساخت به حكم مأمون صاحبان مذاهب و مالكان ملك و دانايان هر قوم با آن حضرت مناظره كردند عاقبت از آن معلم
وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً
همگى مجاب و ملزم گرديدند ، جاثليق كه بزرگترين دانايان بود با ساير دانشمندان بلب عجز طراز دست آن سرحلقه اهل راز را بوسيدند چون الزام