كرده لاجرم نمىخواست كه گلشن تسلط شاهزاده در ساحت خراسان رونق و طراوت گيرد و چمن اقتدارش خضرت و نضارت پذيرد بمرور ايام و كرور شهور و اعوام الفت صورى كه فىمابين بود به وحشت انجاميد و سردار باتفاق امراء سر مطاوعت از ملازمت شاهزاده پيچيده هيبت و شوكت شاهزاده را از انظار مردم بينداخت و يكباره شاهزاده را از مهمات ملكى و مالى معزول ساخت چندگاه بدين منوال گذشته كدورت جانبين به صفا مبدل گشت كرة بعد اخرى ميان شاهزاده و سردار ظاهرا اساس الفت قائم اما باطنا امواج وحشت متراكم بود تا آنكه فى شهور سنهء هزار و دويست و سى و يك شاهزاده سردار را با يك ولد ارشدش در مشهد مقدس قتل نمود چون اين خبر وحشت اثر به ساير اولاد سردار رسيد بعضى كه در خارج حصار بودند درون شهر آمده علانيه كوس عصيان زدند .
چون اين اخبار كدورت آثار بسمع شهريار ايران رسيد جهت اطفاء شعله فساد و استمالت خاطر اولاد سردار مرد خردمندى با خلعت گرامند ارسال گردانيد و پيغام فرمود كه چون كوكب اقبال اسحاق خان هابط و شرفات حياتش ساقط گشته بود اين امر ناگزير بىرضاى خاطر همايون ما روى نمود بنا بر استرضاى خاطر شما رقم عزل بر صحيفهء حكومت فرزندى محمد ولى ميرزا كشيديم و فرزند ارجمند شهريارى حسينعلى ميرزا را فرمانفرماى آن ديار گردانيديم من بعد باصناف الطاف شاهانه و عواطف خسروانه اميدوار بوده و از جاده اطاعت منحرف و از طريق مطاوعت منصرف نگردند بعد از آن پادشاه فريدون جاه محمد ولى ميرزا را احضار فرموده و شاهزاده عالىمقدار حسينعلى ميرزا را به فرمانفرمائى آن ديار مقرر نمود ، اكنون كه سنه هزار و دويست و سى و هفت است اولاد سردار در آن ديار حاكم و فرمانروا و در بسط دولت و بسيارى مكنت از ساير امراى خراسان ممتاز و مستثنىاند ، فى الواقع اسحاق خان اميرى مدبر و دانا و در امور حكومت قادر و توانا بود و در مهمات مملكت و امورات رعيت فروگذاشت نمىنمود ، در احترام مسافرين و اكرام مترددين و توقير سادات و ايصال مراد اهل حاجات عديل و نظير نداشت ، قريب بچهل سال در آن ولايت رايت
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 227
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٢٢٧