سيبش بامتياز است مردمش شيعهمذهب و دلير و در طريق مردمى بىنظيرند بعضى گندمگون و برخى سفيد چهره و از متاع حسن و ملاحت بىبهرهاند ، شهرش در زمين هموار اتفاق افتاده و حصار آن را اسحاق خان بنا نهاده ، محتويست بر هزار و پانصد باب خانه و ايلاتش قريب به دوازده هزار خانه .
قطب الدين حيدر
آن جناب جامع علوم ظاهرى و باطنى بوده و در فنون صورى و معنوى كسى با آن جناب برابرى نمىنموده چنان كه شاه سنجان « 1 » اين رباعى را در جلالت قدر آن حضرت گفته .
رباعى :
رندى ديدم نشسته بر خنگ زمين * نه كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين
نى حق نه حقيقت نه طريقت نه يقين * اندر دو جهان كرا بود زهره اين
آن جناب در زمان الناصر عباسى فى شهور سنه ششصد و هيجده از اين جهان پرغم بسراى خرم انتقال نمود ، مزار فيض مدارش در آن ديار مشهور و مطاف طوائف اناث و ذكور است .
ذكر احوال اسحاق خان
در اوايل حال از اواسط الناس ايل قرائى بود به مساعدت بخت و نيروى اقبال يوما فيوما ترقى نمود در اندك زمانى تمامى آن ولايت را به حيطهء تصرف درآورد و طريق عدل و داد پيشنهاد خاطر كرد لاجرم صيت شوكت و شجاعت وى بسمع اعالى و ادانى رسيد و صلابت و مهابت او در دلهاى صغير و كبير جاى گرفت بالاخره ملقب به سردار خراسان گرديد و پيوسته امراى خراسان از وى در حساب بودندى و با او بطريق محبت و صداقت سلوك نمودندى .
و با اولياى دولت قاجاريه بطريق استبداد و استقلال سلوك مىكردى چنان كه بايد و شايد گردن اطاعت به چنبر شوكت شهريارى نياوردى پادشاه جهان پناه بنا بر صلاح دولت در قلع و استيصال او تأخير نمودى و پيوسته او را بشمول عواطف شاهانه و عنايات خسروانه مستظهر فرمودى ، شاهزاده محمد ولى ميرزا فرمانفرماى خراسان بنا بر مصلحت در ظاهر ابواب ملاطفت بر روى روزگار سردار مىگشود اما در باطن او را خائن دولت دانسته درصدد قلع و قمع وى مىبود سردار نيز استشمام رايحهء اين معنى
هامش
( 1 ) - كذا