گرديد در عرض راه تحفة العراقين بنظم آورده و بسى حقايق بلند و معانى دقيق در وى درج كرده و در جميع فنون ماهر و بانواع سخن قادر است او را حسان عجم گفتهاند رشيد وطواط در مدح او گويد .
نظم :
اى سپهر قدر را خورشيد و ماه * وى سرير فضل را دستور و شاه
افضل الدين بو الفضائل بحر فضل * فيلسوف دينفزا و كفركاه
در طريق سخنورى طرز خاصى اختراع فرموده كه اكثر شعراى روزگار پيروى او نمودهاند اگرچه از اشعار آن بزرگوار چيزى مفهوم مىشود كه شعر گفتن او دون مرتبهء او بوده چنان كه فرموده .
نظم :
عشق بيفشرد پا بر نمط كبريا * برد ز دست نخست مستى ما را ز جا
ما و شما را بنقد بيخودييى درخور است * زانكه نگنجد در او زحمت ما و شما
در جاى ديگر گفته .
نظم :
صورت ما همه او شد صفت ما همه او * لاجرم كس من و ما نشنود اندر سخنم
نزنم هيچ درى تا كه نگويند كه كيست * چون بگويند مرا بايد گفتن كه منم
از امثال اين سخنان مفهوم مىگردد كه اين بزرگوار مشرب عالى و درجه متعالى داشته اما معلوم نيست كه سر ارادت به آستانه كدام بزرگ داشته وفات آن حكيم الهى فى شهور سنهء پانصد و نود اتفاق افتاده و صاحب نفحات پانصد و نود و پنج قرار داده .
مدفنش مقبرهء سرخاب تبريز است قطعه و رباعى از ديوان او نوشته شد
هان اى دل عبرتبين از ديده نظر كن هان * ايوان مداين را آيينه عبرت دان
يكره ز ره دجله منزل به مداين كن * از ديده دوم دجله بر خاك مداين ران
از ديده ره دجله چون كف به دهان آرد * گوئى ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بين بريان جگر دجله * خود آب شنيدستى كآتش كندش بريان
بر دجله گرى نونو از ديده زكاتش ده * گرچه لب دريا هست از دجله زكات استان
گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل * نيمى شود افسرده نيمى شود آتش دان
تا سلسلهء ايوان بگسست مداين را * در سلسله شد دجله چون سلسله شد پيچان