چو زدى به طره دستى دل عاشقان شكستى * بشكسته باز بستى گرهى كه باز كردى
ره موت گيرم از سر شنوم اگر بمحشر * به جنازهام تو دلبر ز كرم نماز كردى
به خدا صفى علائق ببر از خود و خلائق * سر و جان كجاست لائق كه بر او نياز كردى
گر عناصر سر گران كردند با من نوبتى * ترك تن گويم كز ايشانم نباشد منتى
روضهء كو خاك آدم را بباد از دانه داد * شايم آتش را گرش آبى نهم يا عزتى
گفت دانائى چه سنگى قدرش از لعلست بيش * گفتم آن كش مهر قدرافزا بتابد ساعتى
فقر و شاهى هر دو در بازار عشق افسانه است * چيست رطل آنجا كه دريا را نباشد قيمتى
كيش عشق از آن گزيدم تا كرام الكاتبين * در قلم نارند نامم را بجرم و طاعتى
بند گيرا بر خداوندى نيارى سر فرود * آورى بر كف اگر دامان عالىهمتى
بىنشانى يك نشانست ار كه دارى خوى عشق * نيست عاشق آن كى آيد در نشان و نسبتى
[ در انجمن بخرام آمدى و رو بستى ]
در انجمن بخرام آمدى و رو بستى * سخن به پرده سرودى و لب فروبستى