تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
چو زدى به طره دستى دل عاشقان شكستى * بشكسته باز بستى گرهى كه باز كردى ره موت گيرم از سر شنوم اگر بمحشر * به جنازه‌ام تو دلبر ز كرم نماز كردى به خدا صفى علائق ببر از خود و خلائق * سر و جان كجاست لائق كه بر او نياز كردى گر عناصر سر گران كردند با من نوبتى * ترك تن گويم كز ايشانم نباشد منتى روضهء كو خاك آدم را بباد از دانه داد * شايم آتش را گرش آبى نهم يا عزتى گفت دانائى چه سنگى قدرش از لعلست بيش * گفتم آن كش مهر قدرافزا بتابد ساعتى فقر و شاهى هر دو در بازار عشق افسانه است * چيست رطل آنجا كه دريا را نباشد قيمتى كيش عشق از آن گزيدم تا كرام الكاتبين * در قلم نارند نامم را بجرم و طاعتى بند گيرا بر خداوندى نيارى سر فرود * آورى بر كف اگر دامان عالىهمتى بىنشانى يك نشانست ار كه دارى خوى عشق * نيست عاشق آن كى آيد در نشان و نسبتى

[ در انجمن بخرام آمدى و رو بستى ]

در انجمن بخرام آمدى و رو بستى * سخن به پرده سرودى و لب فروبستى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 55 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه / منصور مشفق