حديث حسن تو هركس به يك زبانى گفت * طلسم دلبرى خود بگفتگو بستى
هواى عشق به دريا دلى توان بستن * سزد ز گريه مرا گر بديده جو بستى
دلم به كشور حسن تو شد بصيد نظر * ره برون شدن از خال و خط بر او بستى
نزاع زاهد و صوفى بانتزاع تو بود * كه نقش خود همه بر خار و گل نكو بستى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 56
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٥٦