نيستند اين دو ز يك جنس كه گوئى باشد * گوهر از خربزه به يا كه حرير از شلغم
گفته آن عالم اسرار كه نبود يكسان * آنكه مىداند و آنكس كه نداند باهم
نيست يعنى اسد اللّه مساوى با كس * كو شد اندر عمل و علم در آفاق علم
بجهان نامده يك مرد كه اوصاف نكو * جمله ظاهر شود از وى ز عرب تا بعجم
بر سر حرف نخستين روم اى آنكه بود * عقلا در وصف تو مبهوت زبانها ابكم
شصت افزون شدم از عمر گرانمايه و نيست * در كف اندر ره فقرم بجز افسوس و ندم
اندر ان بزم كه پيران همه جمعند مرا * دارم اميد كه شرمنده نسازى و دژم
توئى آن حيدر غيرتكش دريادل راد * كه بود كون و مكانت چو يكى قطره ز يم
پيش درياچه بود قطره كه گيرد بر وى * يا ثواب و گنهش چيست اقل يا اعظم
بزنا پيش تو دادند شهادت مردم * ستر فرمودى و گشتى ز گواهان درهم
نيست اينها عجب از خلق كريم تو كه هست * درج در حوصلهات ما خلق از نور و ظلم
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 208
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٢٠٨