يك قول آن كامل فنون شد موجد كونين چون * بر آن دو حرف كاف و نون برداشت لعل لب ز هم
تخم نبوت را ثمر بحر ولايت را گهر * وجه حقيقت را بصر دير هويت را صنم
در وصف ذاتش مصطفى چون گفت لا احصى ثنا * گويد چه هر گيج و گدا اوصاف شاه محتشم
بازآمدم اندر ثنا گيرم ز سر مدح رضا * آن جان جان اوليا سلطان فياض النعم
آن بو الحسن فرد صمد موسى بن جعفر را ولد * كز نقش شير آرد اسد چون بردهد فرمان بدم
جارى چو گشت از قدرتش نطقم كنون در حضرتش * از جان سرايم مدحتش تا مىتوانم دمبهدم
شاهى كه در ذات و صفت پاك است از وصف و سمت * هم از حدود و از جهت هم از حدوث و از قدم
حق را ظهور بر حق او هم مظهر حق هم حق او * مصداق ذات مطلق او اندر عيان و در كتم
[ نفس گرديده جرى جرم فزون طاعت كم ]
نفس گرديده جرى جرم فزون طاعت كم * بسته راه از همه سو جز به خداوند كرم
آنكه با فضل وى آثام نماند بجهان * آنكه با عفو وى اجرام نيايد بقلم