پرش به محتوای اصلی

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحه 120

پدیدآورندگان:

ص۱۲۰

[ تو پريچهره مر از مردم بالائى ]

تو پريچهره مر از مردم بالائى * كه درآئى و به چشم اندر مينائى دل هر دل شدهء يا بى بربائى * يا كه خون سازى از ديده به پالائى ببرى ور كه كنى خون تو دل‌آرائى * به دل‌آرائى و دل بردن مىشائى مىرود بينم دل از بر من كم‌كم * به كمندى همه چين در چين خم در خم جو به چشم آيد پا بنهم باشد يم * گو تو ما ناپرى است اين نه بنىآدم كه نهان دل برد از آدميان هردم * ور بود آدم با كس نبود توأم چابك آن‌گونه دل از كف برد آن مهوش * كه بتابد به مثل مومى از آتش آدمى يا كه كند از ديدن پريان غش * وين گوارنده بود ما را نى ناخوش چه گوارنده‌تر از اينكه بتى دلكش * برد از ما دل با آن‌همه هش و بش نتوان بستن بر رويش هم درها * ور به بندى كشد از هر در او سرها از هوا آيد پندارى بىپرها * بندد از هر سو بر هركس معبرها