گشت آن حرفم آتشى و بسوخت * جسم و جان را و دل فتاد به جوش
از پى او شدم روانه بشوق * همه جا مست و بى خود و مدهوش
تا رسيدم به درگهى كه در آن * بود جبريل عقل حلقه به گوش
ديدم از دور مىكشان همه را * جمع بر دور پير بادهفروش
از حريفان بزم گوش دلم * مى نيوشيد بانك نوشانوش
ناگه افتاد چشم رحمت پير * به من زار و بركشيد خروش
كه ترا گر هواى خدمت ماست * در خرابات كش سبو بر دوش
آنگهم ساقى از اشارت پير * ساغرى داد كاين بگير و بنوش
چون كشيدم مى از پيالهء عشق * گشتم از گفتگوى عقل خموش
اندر آن مستى اين حديث بديع * گفت خوشخوش به گوش هوش سروش
كه در اشيا ظهور اوست عيان * غيره كل من عليها فان
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 72
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٧٢