طريقت . سيم ستر اسرار حقيقت .
اما سخاى صوفى :
اول جود كند . دويم ايثار موجود . سيم بذل وجود . جودش را به
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ
( 120 ) ستود . ايثار موجودش را
وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً
( 121 ) فرمود .
بذل وجود را بجاى رسول خفت و مطلب همين بود .
اما صفاى صوفى :
اول تلافى بد را به نيكى كند . دويم از براى بدخواه بد نخواهد . سيم به يادش نماند .
اما همت صوفى :
اول از هستى گذرد . دويم از ياد هستى . سيم از جزاى ترك هستى . چون وجود را غايت نيست و راه را نهايت ، همت بلند دار و هيچ مقامى را بلند مشمار . اين بود كه مردان طريقت هرچه پيشتر رسيدند خود را پستتر ديدند و اين از علو همت است و ازدياد رتبت .
شعر
مرد آن است كه احتشام دهد * رهروان را همه مقام دهد
بمقامى كجا شود قانع * همتش چرخ را بود رافع
هركه قانع شود بملك جمى * مرد نبود بده به او درمى
اما بلاى صوفى
كه در راه اوست : اولا للتأديب . ثانيا للتهذيب . ثالثا للتقريب . اول نفس مؤدب شود . دويم اخلاق مهذب .
سيم روح مقرب .
اما سكينه صوفى :
اول بوجه انسان است . دويم بنفخه رحمن .
سيم بجلوس سلطان بر سرير ايمان يعنى قلب حق مكان .
اما خرقهء صوفى :
اول خرق لباس است يعنى سلب قياس هست اين خرقه كه مستوجب آتش باشد .
دويم تغيير لباس است يعنى تطبيق جناس . سيم تعظيم لباس يعنى تجديد اساس . فتدبر .