است و يا از جهت اعتداد به ايشان و اعتبار ايشان . پس قريب و نزديك مىشود آنكه تعلّق بگيرد قلب به ايشان .
« و انفصال توقّف تو بر ايشان » به آنكه متقيّد و محتجب شوى به ايشان ؛ پس توقّف نمايى در خلف حجاب ايشان ؛ پس سست شود عزم ، و منحلّ و منتقض شود قصد .
« و انفصال مبالات تو به ايشان » به آنكه براى ايشان ارزشى قائل شوى و « 1 » اعتبار كنى از براى ايشان قدرى و وزنى . و اين انفصالات همه شرط اتّصال مذكورند .
و الثاني : انفصال عن رؤية الانفصال الذي ذكرنا ؛ و هو أن لا يتّزنا عندك في شهود التحقيق شيئا يوصل بالانفصال منهما إلى شيء .
« انفصال از رؤيت انفصال مذكور » آن است كه وزنى نداشته باشد دنيا و آخرت نزد تو در شهود تحقيق - يعنى در شهود حضرت حقيقت - چيزى را كه وصله كرده شود به انفصال از ايشان به سوى چيزى ؛ يعنى حقير دار قدر ايشان را ، و اعتبار مكن وجود ايشان را و وزن ايشان را قدرى و وزنى كه بوده باشد اعراض از ايشان شرطى و وصلهاى از براى ايشان چيزى ديگر .
و اين به آن است كه نظر كنى به سوى ايشان به نظر فنا ؛ پس انفصالى نيست از عدم ؛ پس رؤيتى نيست از براى او ؛ و اين از جملهء تفاوتى است كه ذكر كرده است او را شيخ قدّس سرّه . پس به درستى كه اوّل شرط است از براى اتّصال و معتبر است ؛ و ثانى قسم است ، نيست شرط از براى چيزى و نه معتبر .
هامش
( 1 ) . اصل : - براى ايشان ارزشى قائل شوى و .