محبّت احسان و انعام است . پس هرگاه احسان كند خداى تعالى به صاحب او و انعام كند بر او به نعمتى ، قانع مىشود و تسلّى مىيابد به او از منعم .
پس از اين جهت است كه « مقاوات مىكند و زيادتى مىنمايد او را اصطبار و شكيبايى . » پس به درستى كه او بتحقيق كه رسيده است به مقصد خود كه مقصود است به قصد اوّل .
و اعظم چيزى كه در اوست از علّت ، آن است كه او گردانيده حقّ را واسطه و وسيله از براى حظّ نفس خود و لذّت نفس تا آنكه تسلّى يافته است به غرض خود از حقّ .
و الدرجة الثالثة : نار أضرمها صفو المحبّة
؛ فنغّصت العيش ، و سلبت السلوة ، و لم ينهنهها معزّ دون اللقاء .
يعنى : شوقى است محرق ، مثل نار كه مشتعل گردانيده است او را محبّت صافيهء از اغراض و اكدار علل و امراض در حالى كه خالص و صافى است از نظر به نعم و منن و افعال و صفات ، و او محبّت ذات منزّه است از تعلّق به حسن صفات .
« پس ناتمام و ناخوش مىكند عيش را » بدون لقايى كه فانىكنندهء محبّت است .
به نور جمال ذات ؛ پس راضى نمىشود به عيش در پس حجابهاى صفات ، و مىبيند ما سواى وجه باقى را كدورت و نقصان حتّى بقيّهء وجود خود را و حشاشهء نفس خود را ، و سلب مىكند عيش فراخ خوش را . چرا كه او مادام كه حىّ و باقى است ، مىباشد حجاب بر نفس خود ، مثل كسى « 1 » كه گفته است ( شعر ) :
بيني و بينك إنّي ينازعني * فارفع بفضلك إنيّي من البين
و هرگاه بوده باشد نفس او حجاب كه محجوب كند او را از محبوب ، پس چگونه تسلّى مىيابى از او به غير او ؟
هامش
( 1 ) . مقصود حلّاج است .