بركندن و شكسته كردن .
و تستدرك الإرادة الغفلة ؛
( و آن است كه دريابد اراده غفلت را . ) « اراده » تعلّق قلب است به حقّ و اجابت داعى اوست به طوع و فرمان ، و او مستدعى حضور است با حقّ « 1 » ( يا ) معارضهكنندهء از براى غفلت ؛ و اين استدراك اراده است از براى غفلتى كه مقتضى است از براى آراميدن به دنيا و لذّات دنيا ، تا آنكه زائل مىكند و نفى مىكند آن غفلت را .
و يستهوي الطلب السلوة .
( و آن است كه دور كند طلب سلوت را . ) « استهوا » طلب فرورفتن است در زمين ، و افتادن در چاه ؛ يعنى غالب « 2 » مىكند و دور مىگرداند طلب حقّ و شدّت شوق به سوى حقّ سلوت را ( يعنى عيش فراخ خوش را ) از او و مىاندازد او را در چاه و نفى مىكند او را به قهر و قوّت .
و
الدرجة الثانية أن لا ينقض إرادته سبب ؛
يعنى : [ مرتبهء دوم ] آنكه قوّت مىگيرد ارادهء او و زياد مىشود ، به حيثيتى كه نقض « 3 » نمىكند او را به سببى ، و معارضه نمىكند او را عارضى كه اقتضا كند رجوع را از جناب حقّ .
هامش
( 1 ) . اصل : - با حقّ .
( 2 ) . اصل : غايب .
( 3 ) . اصل : ناقض .