تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 527

مساهمون:

ص٥٢٧
بىهوش : فاقد ادراك . در اينجا منظور كسى است كه در اثر محبّت و عشق الهى مست شود و ادراك ظاهرى را رها كند يا آنكه در اثر دورى از دنيا ، مردم او را نادان پندارند . پا بكش : پايت را دراز كن پادزهر : دارويى كه براى دفع سمّ زهر حيوانات به كار مىبرند . پار : سال گذشته پارينه‌سال : سال گذشته ، پارسال پالوده : معرّب آن « فالوذج » ، « فالوذق » ، تركيب آرد ، آب عسل و امروزه تركيبى از نشاسته و شكر است ؛ در اينجا مجازا لذّتهاى دنيوى مراد است . پخته : باتجربه ؛ در اينجا عارف كامل پرمجاز : كنايه از ظاهرسازى و تظاهر به زهد پرچه : قطعه ، تكه پرطرب : بسيار شادمان پروا : التفات و توجّه پرى : جنّ پشيز : پول كم‌بها ، پول تقلّبى پيچاپيچ : گرفتارى ، دشوارى ، مشوّش پيس : كسى كه دچار مرض پيسى ( - لكه‌هاى سفيد روى پوست ) شده باشد ؛ در اينجا كنايه از شخص فرومايه و پست پيل : مهرهء شطرنج كه به شكل اريب و كج حركت مىكند . پيه : چربى تائب : توبه‌كننده ، نادم ، پشيمان تاب : تابش آفتاب ، روشنى ، فروغ تابع : پيرو تارك : سر ، نوك تاند : تواند تأتينا : به سوى ما مىآيد تألّف : به هم انس گرفتن ، تركيب شدن و به هم پيوستن و نزديك شدن و اتّصال تأنّى : درنگ تبختر : خودنمايى ، تكبّر ، به ناز و غرور خراميدن تبع : پيرو ، فرمانبردار تبغيض : ناخوش داشتن تبوك : شهرى در شمال شبه جزيرهء عربستان ميان وادى القرى و شام تتق : سراپرده تجافى : دورى ، دور شدن تحاشى : پرهيز كردن ، دورى كردن تحت الارض : زير زمين تحذير : دور كردن ، بر حذر داشتن تحرّى : طلب كردن ، صواب جستن تحريض : برانگيختن ، واداشتن