بىهوش : فاقد ادراك . در اينجا منظور كسى است كه در اثر محبّت و عشق الهى مست شود و ادراك ظاهرى را رها كند يا آنكه در اثر دورى از دنيا ، مردم او را نادان پندارند .
پا بكش : پايت را دراز كن
پادزهر : دارويى كه براى دفع سمّ زهر حيوانات به كار مىبرند .
پار : سال گذشته
پارينهسال : سال گذشته ، پارسال
پالوده : معرّب آن « فالوذج » ، « فالوذق » ، تركيب آرد ، آب عسل و امروزه تركيبى از نشاسته و شكر است ؛ در اينجا مجازا لذّتهاى دنيوى مراد است .
پخته : باتجربه ؛ در اينجا عارف كامل
پرمجاز : كنايه از ظاهرسازى و تظاهر به زهد
پرچه : قطعه ، تكه
پرطرب : بسيار شادمان
پروا : التفات و توجّه
پرى : جنّ
پشيز : پول كمبها ، پول تقلّبى
پيچاپيچ : گرفتارى ، دشوارى ، مشوّش
پيس : كسى كه دچار مرض پيسى ( - لكههاى سفيد روى پوست ) شده باشد ؛ در اينجا كنايه از شخص فرومايه و پست
پيل : مهرهء شطرنج كه به شكل اريب و كج حركت مىكند .
پيه : چربى
تائب : توبهكننده ، نادم ، پشيمان
تاب : تابش آفتاب ، روشنى ، فروغ
تابع : پيرو
تارك : سر ، نوك
تاند : تواند
تأتينا : به سوى ما مىآيد
تألّف : به هم انس گرفتن ، تركيب شدن و به هم پيوستن و نزديك شدن و اتّصال
تأنّى : درنگ
تبختر : خودنمايى ، تكبّر ، به ناز و غرور خراميدن
تبع : پيرو ، فرمانبردار
تبغيض : ناخوش داشتن
تبوك : شهرى در شمال شبه جزيرهء عربستان ميان وادى القرى و شام
تتق : سراپرده
تجافى : دورى ، دور شدن
تحاشى : پرهيز كردن ، دورى كردن
تحت الارض : زير زمين
تحذير : دور كردن ، بر حذر داشتن
تحرّى : طلب كردن ، صواب جستن
تحريض : برانگيختن ، واداشتن
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 527
مساهمون: على اوجبى
ص٥٢٧