تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
( 162 ) خلاصهء داستان چنين است : در بخار پادشاهى حكومت مىكرد به نام صدر جهان . وزيرى داشت كه مرتكب خطايى بزرگ شد . ازاين‌رو ، به مدّت ده سال از شاه دورى گزيد و به ديگر شهرها گريخت . امّا تاب دورى نياورد و چون عاشق و دلباختهء صدر جهان بود ، تصميم گرفت باز گردد . هرچه او را از اين كار نهى كردند ، فايده نداشت . بالاخره روزى بازگشت و به قصر پادشاه قدم گذاشت . با ديدن صدر جهان ، بىهوش شد . اطرافيان هرچه كردند ، به هوش نيامد . پادشاه دريافت كه تنها از راه محبّت به هوش خواهد آمد . ازاين‌رو ، نوازش‌اش كرد تا هوش آمد . آن‌گونه كه در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، صص 119 - 121 آمده ، مأخذ اين داستان لباب الالباب عوفى ، ج 1 ، ص 175 است . ( 163 ) ترجمهء اين مثل عربى است كه « الصبر مفتاح الفرج » : « صبر ، كليد گشايشهاست » نگر : بحار الأنوار ، ج 68 ، ص 75 ؛ تفسير الآلوسى ، ج 1 ، ص 249 ؛ ج 12 ، ص 176 ؛ ج 13 ، ص 188 ؛ تفسير الرازى ، ج 18 ، ص 85 ؛ ج 19 ، ص 97 ؛ شرح اصول الكافى ( مولى صالح مازندرانى ) ، ج 8 ، ص 280 ؛ ج 9 ، ص 203 ؛ ج 12 ، ص 105 ؛ شرح نهج البلاغة ( ابن ابى الحديد ) ، ج 20 ، ص 307 ؛ الفرج بعد الشدّة ، ج 1 ، ص 37 و كشف الخفاء ، ج 2 ، ص 21 . ( 164 ) خلاصهء داستان چنين است : در گذشته‌ها مسجدى در شهر رى در شمال ابن بابويه وجود داشت به نام مسجد « ما شاء اللّه » كه هركس شب در آن به سر مىبرد ، مىمرد . آوازهء اين مسجد به شهرهاى اطراف نيز رسيده بود و همگان از اينكه شب را در آنجا بسر برند ، مىترسيدند . تا اينكه روزى غريبه‌اى وارد شهر مىشود و سراغ مسجد را مىگيرد . مردم او را از شبهاى مسجد باخبر مىسازند . امّا او اصرار مىكند كه شب را در آن مسجد بخوابد و چنين مىكند . شب هنگام صداى