تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣
الغافلين ، ج 1 ، ص 341 ؛ شرح صد و ده كلمه ، ص 235 ؛ شرح نهج البلاغه ( ابن ابى الحديد ) ، ج 18 ، ص 199 و عوالى اللئالى ، ج 1 ، ص 289 . ( 62 ) « إنّ فى جسد بنى آدم لمضغة إذا صلحت صلح جميع أعضائه و إذا فسدت فسد جميع أعضائه » : « در پيكر آدمى پاره گوشتى است كه هرگاه سالم باشد ، تمامى اعضاى بدن سالم خواهد بود ؛ و آن‌گاه كه فاسد شود ، تمامى اعضا فاسد خواهند شد . » نگر : بحار الأنوار ، ج 57 ، ص 103 ؛ ج 67 ، ص 75 ؛ البحر المحيط ( اندلسى ) ، ج 1 ، ص 187 ؛ تحفة الأحوذى ، ج 7 ، ص 75 ؛ شرح نهج البلاغة ( ابن ابى الحديد ) ، ج 11 ، ص 181 ؛ عوالى اللئالى ، ج 4 ، ص 7 ؛ غريب الحديث ، ج 2 ، ص 117 و فيض القدير ، ج 1 ، ص 369 . ( 63 ) خلاصهء داستان چنين است : گويا يكى از دوستان قديمى حضرت يوسف ( ع ) به ديدارش مىآيد . حضرت ماجراى خود و برادرانش و گرفتار شدن در چاه و رهايى از آن را بتفصيل باز مىگويد . سپس از دوستش مىپرسد : چه به ارمغان آورده‌اى ؟ او در پاسخ مىگويد : مدّت‌ها در پى اين بودم تا هديه‌اى شايستهء تو بيابم . سرانجام دريافتم كه بهترين ارمغان آينه است . دست در جيب خود كرد و آينه‌اى درآورد و تقديم كرد و از حضرت خواست تا چهرهء خود را در آن بيند . در الهىنامه ص 298 و نيز فيه ما فيه ص 186 نيز اين داستان آمده است . مولانا در فيه ما فيه مىگويد : « يوسف مصرى را دوستى از سفر رسيد . گفت : جهت من چه ارمغان آوردى ؟ گفت : چيست كه تو را نيست و تو بدان محتاجى الّا جهت آنكه از تو خوب‌تر هيچ نيست . آينه آورده‌ام تا هر لحظه روى خود را در وى مطالعه كنى . » مأخذ اين داستان ، حكايتى است كه ابو على محسّن بن على تنّوخى در المستجاد من فعلات الأجواد آورده است . در آن حكايت آورندهء ارمغان ابو على ايّوب ، امير فارس است كه آينه‌اى چينى را براى خليفه ، معتزّ آورد . نگر : مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، ص 31 و المستجاد من فعلات الأجواد ، ص 248 .