پس چون در آن خاك جان و روح نتواند نهاد ؛ چرا كه انكار و خصومت لازمهء روح و جان است . پس خاك را در حقّ انكار مرتبهء انسان حاصل شد اگرچه آن خاك و نطفه و مضغه بىخبر از اين اسرار نهان است كه اين انكار عين اقرار اوست .
[ 900 ]
چند صنعت رفت از انكار تا * آبوگِل انكار زد از « هل أتى » 182
يعنى : بسيار صنعت و تربيت و اظهار مئونت و پرورش در آب و گل آدم و اهل عالم از كارخانهء قدرت و تكوين سر زد و ظاهر گرديد تا آن آب و گل را مرتبهء انكار رسيد .
چاره كردن سليمان در احضار تخت بلقيس
[ 910 ]
ساجد و مسجود از جان بىخبر * ديده از جان جنبش و اندك اثر
[ 911 ]
ديد در « 1 » وقتى كه شد حيران و دنگ * كه سخن گفت و اشارت كرد سنگ
يعنى : ساجد و مسجود از وجود جان حقيقى در آن سنگ بىخبر است كه نمىداند آن ساجد كه در آن مسجود ، جان و روح هست يا نيست و جان مسجود به طريق اولى بىخبر است . چرا كه در آن مسجود - كه عبارت از سنگ منحوت است - نه حقيقت جان است و نه اثر آن جان است . پس ساجد و مسجود ، از جان حقيقى بىخبر است . و ليكن چشم و ديدهء آن ساجد در آن مسجود ، جنبش و اثرى از جان حقيقى « 2 » بديد كه آن مسجود جنبش و حركت نمود ، حيران و دنگ گشت كه اى عجب ! سنگ سخنگو و اشارتكننده هست و ندانست كه آن جنبش و حركت اثر جان حقيقى است كه آن جان حقيقى بر اين سنگ پرتو انداخته است و اين سنگ منحوت « 3 » را مانند آدمى متحرّك و جاندار ساخته است ، چنانچه كلام كردن گوسالهء سامرى از پرتوى جان حقيقى بود كه آن گوساله
/ B 29 /
حركت و بانگ مىنمود كه سامرى از خاك پاى جبرئيل آن گوساله را ساخته بود .
هامش
( 1 ) . س : شد .
( 2 ) . س : + وقتى كه .
( 3 ) . س : ميخوت .