شوم ، عشق آن جام را از من بدزدد و بكشد كه اكنون صاحب سخن سير شده است . من مىگويم آن عشق را كه جام من به من بده كه من هنوز سير نشدهام .
[ 4743 ]
چون بجويى تو به توفيقِ حَسَن * باده آبِ جان بوَد ابريقِ تن
يعنى : چون تفحّص كنى و بجويى توفيق حسن را - يعنى توفيق زهد و تقوا را - پس آب جان تو باده گردد و تن تو ابريق
/ A 68 /
آن باده گردد .
[ 4744 ]
چون بيفزايى مىِ توفيق را * قوّتِ مَى بشكند ابريق را
يعنى : چون بيفزايى مى توفيق را ، پس قوّت آن مى توفيق بشكند ابريق را . مراد از « ابريق » تن است ؛ التفات است از خطاب به سوى غيبت « 1 » .
[ 4745 ]
آب گردد ساقى و هم مست آب * خود مگو و اللّه أعلم بالصّواب
يعنى : چون ابريق تن را آن بادهء عشق بشكند ، پس ساقى و مست آن آب و ذات آب - كه عبارت از شراب است - واحد و يك ذات گردند .
[ 4757 ]
بود اوّل مونسِ غم انتظار * آخرش بشكست كه هم انتظار
يعنى : اوّل حال ، آن عاشق را اميد و انتظار معشوق ، مونس و يار بود كه شايد روزى وصال آن معشوق ميسّر آيد . آخرش آن اميد و آن انتظار هم بشكست و در اميد و انتظار بسته گشت .
[ 4762 ]
خوشههاى فكرتش بىكاه شد * شبروان را رهنما چون ماه شد
يعنى : خوشههاى فكر و تدبير آن معشوق بىبرگ و بىكاه شد كه از سرمايهء فكر و تدبير بىدستگاه شد و رخت مراد خويش در گوشهء نامرادى و غربت ببست . پس آن عاشق زان « 2 » خوشههاى نامرادى مانند ماه رهنماى آن عاشق گشت و دامن وصال معشوق
هامش
( 1 ) . س : غيب .
( 2 ) . ش : - عاشق زان .