از نور آن قناعت كى تو جان خود را روشن كردى ؟ و مهمان آن جان را به نعمت ديدار رحمان كى خورش و پرورش دادى ؟ و كى خوان « يطعمنى ربّى » پيش آن مهمان نهادى و تو غير از اسم و رسم آن قناعت - كه شيوهء عوام است - ندارى كه هر صبح و شام چشمانتظار بر در يار و اغيار دوخته و به آتش ديگدان خانهء جان را افروخته و در وقت گرسنگى در كينه و غضبى و در وقت تهى شكمى چون نى در نالشى و هميشه براى استخوانى « 1 » با سگان در جنگ و چالشى و قدم دعواى فقر و دم قناعت با اميران فقر - كه قانع به خشك و ترند و پادشاهان بحر و برّند - مىزنى و لاف درويشى بر خود مىتنى « 2 » و نشتر طمع بر رگ ملخ مىزنى و تو در ميان آن قناعت كه گنج است
/ B 91 /
و در ميان آنكه رنج است فرق نكردهاى و پيغمبر خدا آن قناعت كه نصيحت خاصان است گنج فرموده است « 3 » ، نه اين قناعت كه رنج است گنج نام نهاده است .
نصيحت كردن مرد زن را كه در فقيران به خوارى منگر [ و ] در كار حق به گمان كمال « 4 » نگر و طعنه مزن در فقر
[ 2342 ]
گفت : اى زن ! تو زنى يا بو الحزن ؟ * فقر فخر آمد مرا بر سر مزن 51
[ 2343 ]
مال و زر سر را بوَد همچون كلاه * كَل بوَد او « 5 » كز كُلَه سازد پناه
اهل لغت ، اشتقاق فقر از « فقار » كنند و فقار مهرههاى پشت را گويند ؛ و در اصطلاح علماى فقه ، فقر را از آن جهت فقر مىخوانند كه احتياج معاش و عدم حصول آن معاش پشت او را شكسته است ؛ و مراد از فقر در اين مقام كه مقام فخر است ، شكستن فقر است پشت احتياج را و گسستن اسباب دنيا را كه فقير حقيقى جميع اسباب دنيا را شكسته و از تعلّقات دنياوى رسته ، تصرّف ملك بىاسبابى پيدا كرده ، كلاه رضا و تسليم بر تارك
هامش
( 1 ) . ش : استخوان .
( 2 ) . ش : مىبينى .
( 3 ) . ش : - است .
( 4 ) . ش : بكمال .
( 5 ) . ش : كو .