تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 18

مساهمون:

ص١٨
چون حديث روى شمس الدين رسيد * شمس چارم آسمان سر دركشيد
مىفرمايند كه ، چون ذكر شمس الحق در ميان آمد ، مذكور شمس فلكى از ميان برفت . پس انعدام ذكر آفتاب از خجالت و انفعال [ است ] ؛ و اللّه اعلم بحقيقة الحال . قوله :
نفس جان خود دامنم تر تافتست « 1 » * بوى پيراهان يوسف يافتست
دامن تر تافتن كنايه از مستعد شدن است و كمر بستن به ذكر اوصاف او . قوله :
گفتم اى دوراوفتاده از حبيب * [ همچو بيمارى كه دورست از طبيب « 2 » ]
خطاب به جان خود است . قوله :
لا تكلّفنى فانّى فى الفنا * كلّت أفهامى فلا احصى ثنا
تكلف مكن مرا كه در عين فنايم و كند شده مدارك و مشاعر فهم من . پس احصاى ثنا از من نمىآيد . قوله :
كلّ شىء قاله غير المفيق * أن تكلّف أو تصلّف لا يليق
هرچه گويد غير هوشيار ، اگرچه در آن گفتار مبالغه كند ، سزاوار نباشد . قوله :
من چه گويم يك رگم هشيار نيست * شرح آن يارى كه او را يار نيست
يعنى هيچ‌كس را رتبه و لياقت مصاحبت و يارى او نيست . قوله :
قال أطعمنى فانّى جائع * و أعتجل فى الوقت « 3 » سيف قاطع
مقولهء جان است . يعنى شرح اوصاف و غذاى من است . مرا گرسنه مگذار و زودباش كه وقت ، شمشير برنده است . و چنانچه شمشير تيز به زير هرچه بزنى از آن بگذرد ، وقت هم مىگذرد و بند نمىشود .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : اين نفس جان دامنم برتافتست . ( 2 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ، و مصرع دوم آن از مثنوى جعفرى گرفته شد . ( 3 ) در نسخهء ق : فالوقت .