تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 16

مساهمون:

ص١٦
قوله :
علت عاشق ز علتها جداست * عشق اصطرلاب اسرار خداست
اصطرلاب به زبان يونان ترازوى آفتاب است . و غرض از اين تشبيه آن است كه ، چنانچه سعادت و نحوست طالع و وقت به اصطرلاب معلوم شود ، اسرار الهى و تجليات جمالى و جلالى و آثار ردّ و قبول و لطف و قهر و ناز و نياز كه ميان محبّ و محبوب مىباشد ، به عشق پيدا شود . قوله :
عاشقى گر زين سر و گر زان سرست * عاقبت ما را بدان سر رهبرست
رفع و حل مقدر [ است ] . يعنى معترض را نرسد كه گويد : عشق مجازى چگونه اصطرلاب عشق به در اسرار الهى تواند شد ؟ زيرا كه عاشقى به هرطور كه باشد ، خواه حقيقى يا از جانب محبّ كه آن را ظهورى مىباشد يا از جانب محبوب كه آن را اخفا لازم است ، عاقبت به حقيقت مىرسد . چنانچه بزرگى در باب عشق مجازى مىگويد :
غازى به دست پور خود شمشير چوبين مىدهد * تا او بدان اوستا شود شمشير گيرد در غزا عشقى كه بر انسان بود شمشير چوبين آن بود * آن عشق با رحمان بود چون آخر آيد ابتلا عشق زليخا سالها بر يوسف آمد ابتدا * شد [ آخر آن ] عشق خدا مىكرد بر يوسف قفا « 1 »
نبينى كه توسن سركش را اول رام كنند و بعد از آن بر پشت او زين شاه نهند . قوله :
آفتاب آمد دليل آفتاب * [ گر دليلت بايد از وى رو متاب ]
اشارت [ است ] به حديث : « عرفت ربّى بربّى « 2 » . » قوله :
از وى ار سايه نشانى مىدهد * شمس هر دم نور جانى مىدهد
چون ذكر آفتاب آمد به مقتضاى شركت اسمى ، عنان حضرت مولوى به طرف
هامش
( 1 ) گويا بيشتر شارحان مثنوى ، حضرت مولانا را با اثر جاودانى وى ، مثنوى شريف مىشناختند و به ديوان شمس توجه و عنايتى نداشتند ؛ چرا كه شارح اين كتاب ، يكى از زيباترين غزلهاى مولوى را به بزرگى ناشناخته بازبسته . نك : ديوان شمس ، تصحيح مرحوم فروزانفر ؛ ج 1 ، ص 22 ، بيت 337 - 339 . ( 2 ) نك : تمهيدات ؛ صص 284 ، 305 . « پروردگارم را به پروردگارم شناختم . » سخن از حضرت على - ع .