حضرت شمس الحق منعطف شد ، مىفرمايند شمس را با شمس فلكى چه نسبت ! نشان او به مقتضاى : « الأشياء تعرف بأضدادها » « 1 » به سايه توان يافت و حقيقت اين به نور جان توان شناخت . باز همين مطلب را به تأييد مىرسانند و مىفرمايند :
قوله :
سايه خواب آرد ترا همچون سمر * چون برآيد « شمس انشق القمر »
پس سايه را دليل معرفت اين شمس مساز كه سايه خواب غفلت مىآرد ؛ هرچه در عالم شهادت است به حكم :
« أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ »
« 2 » ، سايه [ اى ] بيش نيست .
اگر در خيال سايه فرومانى ، از خواب غفلت برنيايى . و نور ذات شمس الحق ، سراپا معجزهء محمدى بود - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - كه هرگاه قمر در تابش آن شكافته شود ، سايه را چه يارا كه برجا بماند !
قوله :
شمس در خارج اگرچه نيست « 3 » فرد * مىتوان هم مثل او تصوير كرد
جواب سؤال مقدر [ است ] ؛ مثلا قائلى اگر گويد كه غرابت نه مخصوص شمس جان است ، بلكه آسمان نيز غرابت دارد كه جز فرد واحد در خارج موجود نيست ، جوابش اين ابيات است :
قوله :
شمس جان كو خارج آمد از اثير « 4 » * نبْوَدش در ذهن و در خارج نظير
فى الصحاح : « الأثيرة من الدوار عظيمة الأثر . » فلك را اثير به جهت عظم اثر گويند .
اما آنكه در ذهن نظير ندارد ، وجهش خود مىفرمايند :
قوله :
در تصور ذاتِ او را گُنج كو * تا درآيد در تصور مثل او
آنكه در خارج نظيرش نيست . از اين جهت در بيت دوم مىفرمايند :
قوله :
شمس تبريزى كه نورش مطلقست * آفتابست و ز انوار حقست « 5 »
هامش
( 1 ) « اشيا ، به اضدادشان شناخته شوند . »
( 2 ) الفرقان ( 25 ) آيهء 45 : « نديدهاى كه پروردگار تو چگونه سايه را مىكشد ؟ »
( 3 ) در نسخهء ق : هست .
( 4 ) همان : ليك شمسى كه از او شد هست اثير .
( 5 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ؛ نك : از دريا به دريا ؛ ذيل شمس .