نيمشب در چشم اهل دل بود چون نيمروز * از فروغ آفتاب ديده بيدار فيض
ساقى فياض در بزم ازل او را نمود * مست مست مست مست از ساغر سرشار فيض
اى كه مىگوئى ( سعيدا ) هيچ فيض از وى نديد * چون نديدم ؟ ديدهام ديدار فيض آثار فيض
« ملّا كمال ملقّب به شايع كاشى »
پروانهسان ز شعله شمع جمال فيض * سوزم اگر بدل گذرانم خيال فيض
در مهر اگر به ديده تحقيق بنگرى * مانند ذرّهايست در اوج كمال فيض
پوشد ز روى خلق جهان ديده اميد * آن را كه ديده باز شود بر جمال فيض
محتاج آب چشمه حيوان نمىشود * گر خضر بر كند لب از آب زلال فيض
از آشيان خويش چو مرغ شكسته دل * پرواز كرده جان به اميد وصال فيض
عمر ابد بود ثمر و شاخ و برگ او * در هر دلى كه ريشه دواند نهال فيض
منّت نمىكشم دگر از شهپر هما * ( شايع ) فكنده چون به سرم سايه بال فيض
* * *
صيد معنى رام دل گرديد از اقبال فيض * هست بالافشانى شهباز ما از بال فيض
سبز مىگردد ز صحراى دلش تخم اميد * هر كه گردد در ره افتادگى پامال فيض
چون نويد وصل روحافزاى او آمد به دل * شد روان جان در تنم از بهر استقبال فيض
از ضمير روشنش مهر سعادت مىدمد * صبحدم هر دل كه شد آگاه از احوال فيض
برنمىدارم سر افتادگى از پاى او * مىروم چون سايه خورشيد از دنبال فيض