ما را در آرزوى رخت سال و مه گذشت * بس روزگار ما كه ز غفلت تبه گذشت
تن زين پل حيات به بار گنه گذشت * ايّام وصل چون شب هجران سيه گذشت
ز آن بىخبر كه روى به روى تو بودهايم * رحمى كه چون « سخا » همه با سينههاى زار
خونين كفن چو لاله به دلهاى داغدار * روز و شبان ز راه دل از چشم خونفشار
با زخم خاطر و جگر ، اى يار غمگسار * عمرى دراز ، روى به روى تو بودهايم
« سعيداى كرمانى »
مىبرد خورشيد رشك از سايهء ديوار فيض * طالب عيسى نباشد مرده بيمار فيض
گلستان در گلستان در گلستان در گلستان * گلفشانى مىكند خار سر ديوار فيض
دلنشين مرغ روحش كى شود باغ بهشت * بلبلى كاو آشيان كرده است در گلزار فيض
از نظر افتادگانش باز بر گردون كنند * تا عزيز او چه باشد چون بود اين خوار فيض
از هنر در مصر معنى يوسف عصر خودست * يك خريدارش مه و پرمشترى بازار فيض
شوق و ذوق عشق او امن از هوس سازد ترا * گر به جانى خواهى از صدق و صفا شو يار فيض