( 245 )
بادهاى خواهم به دَن « 1 » مستى كند * چون بجام آيد بَدَن مستى كند
چون رسد بر لب نرفته در دهن * موبهمويم جان و تن مستى كند
بادهاى خواهم كه جان بى خود شود « 2 » * سهل باشد گر بدن مستى كند
بادهاى خواهم كه از بوى خوشش * عشق حق در جان من مستى كند
از سرم بيرون كند ما و منى * ما و من بىما و من مستى كند
كفر و ايمان هر دو گردد مست از آن * هم يقين هم شك و ظنّ مستى كند
بادهاى كآن بيخ غم را بركند * حزن در بيت الحزن مستى كند
غلغل آن چون فتد در آسمان * هم زمين و هم ز من مستى كند
گر ملك نوشد فلك بى خود شود * عرش و كرسى بىبدن مستى كند
جرعهاى بر خلق اگر قسمت كنند * پيرو برنا ، مرد و زن مستى كند
زاهد و عابد اگر نوشند از آن * هر دو را سرّ و علن مستى كند
در چمن گر نفحهاى زان بگذرد * بلبل و گل در چمن مستى كند
گر به دريا قطرهاى افتد از آن * در صد درّ عدن مستى كند
گر وزد بويى از آن بر كوه قاف * جان عنقا در بدن مستى كند
جرعهاى زان مى اگر روزى شود * فيض را بىما و من مستى كند
( 246 )
افلاك را جلالت « 3 » تو مست « 4 » مىكند * املاك را مهابت « 5 » تو پست مىكند
هرجا دلى كه عشق تو در وى كند نزول * هوشش ربايد و خردش مست مىكند
هامش
( 1 ) - دن : خمرهء شراب .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : كند .
( 3 ) - عق : جمال رخت مست .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : پست .
( 5 ) - عق : جلال قدت .