غمخانه دلى باشد ، كو « 1 » بىخبرست از تو * چون جاى تو باشد دل ، غمخانه چرا باشد
بيگانه كسى باشد كو با تو نباشد يار * آن كس كه تواش يارى بيگانه چرا باشد
ديوانه كسى باشد « 2 » كو عشق نفهميدست * آن كس كه بود عاشق ، ديوانه چرا باشد
فرزانه كسى باشد كو معرفتى دارد * آن كو نبود عارف ، فرزانه چرا باشد
دُردانه بود سرّى كو در صدف سينه است * سنگى كه بود بىجان ، دُردانه چرا باشد
آن دل كه بديد آن رو ، بو برد ز عشق هو * عشق دگران را او كاشانه چرا باشد
آن جان كه تواش جانان غير از تو كرا بيند * و ان دل كه تواش دلبر ، بتخانه چرا باشد
نورت چو به دل تابد راهى به تو دل يابد * شمع رخ حوران را پروانه چرا باشد
زاهد چه كند جانان ، چون نيست تنش را جان * در كالبد بىجان ، جانانه چرا باشد
رو سورهء يوسف خوان تا بشنوى از قرآن * حقست حديث عشق ، افسانه چرا باشد
فيض است ز حق خرّم ، هرگز نخورد او غم * چون يافت عمارت دل ، ويرانه چرا باشد
( 248 )
شوريدهء صحرائى در خانه چسان باشد * از عقل چو شد برتر ، فرزانه چسان باشد
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : كان .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : بوده است .