كشيدم جام و گرديد « 1 » از فروغ مى روانم صاف * صفا بيرون تراويد از رخم ميخانه روشن شد
گذشتم بر در بتخانه دلهاى سيه ديدم * ز توحيد آيتى خواندم بت و بتخانه روشن شد
حديث فيض دلهاى سيه را مىكند روشن * دل زهّاد را ديدم كزين افسانه روشن شد
( 243 )
تا مى نخورم زان كف مستانه نخواهم شد * تا او نزند را هم ديوانه نخواهم شد
تا تن نكنم لاغر جانم نشود فربه * تا جان ندهم از كف جانانه نخواهم شد
از خويش تهى گشتم تا پر شدم از عشقش * ديگر ز چنين يارى بيگانه نخواهم شد
ناصح تو منه بندم بيهوده مده پندم * صد سال اگر گوئى فرزانه نخواهم شد
گفتى كه مشو عاشق ديوانه كند عشقت * گر تو ندهى پندم ديوانه نخواهم شد
عقلست گر آبادى ديوانگيم « 2 » خوشتر * ور عقل شود گنجى ويرانه نخواهم شد
آن قطرهء بارانم كاندر صدفى افتد * بىپرورش دريا دردانه نخواهم شد
معشوق مجازى را هنگامهء بازى را * گر شمع شود پيشم پروانه نخواهم شد
دل را به خدا بندم تا خانهء حق باشم * دل را به بتان ندهم بتخانه نخواهم شد
در عشق بتان بس كس « 3 » افسانهء عالم شد * من ليك بدين افسان ، افسانه نخواهم شد
ديوار كندم جادو در عشق پرىرويان * دل مىندهم از كف ديوانه نخواهم شد
فيض است و ره مردان شوريدگى و افغان * با مردم فرزانه همخانه نخواهم شد
( 244 )
اى خنك آن نيستى كو دعوى هستى كند * با كمال عجز اظهار زبر دستى كند
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : جام گرديد .
( 2 ) - چ ش : ويرانگيم .
( 3 ) - چ ش : بتان كس .