غزل ديگر اگر فيض بگويد بد نيست * شرح حال دگران را كه غم جان همند
( 239 )
اين فقيهان كه به ظاهر همه اخوان همند * گر به باطن نگرى دشمن ايمان همند
جگر خويش و دل هم ز حسد مىخايند * پوستين بره پوشيده و گرگان همند
تا كه باشند در اقليم رياست كامل * در شكست هم و جويندهء نقصان همند
واعظان گرچه بليغند و سخندان ليكن * گفتن و كردن اين قوم كجا آن همند
آه ازين صومعهداران تهى از اخلاص * كز حسد رهزن اخلاص مريدان همند
سادهلوحان كه ندارند ز ادراك نصيب * رستهاند از همه آفات و محبّان همند
زاهد و عابد و عارف همه بر درگه حق * خواجهتاشان هم و بنده « 1 » سلطان همند
خوبرويان جهان مظهر لطفند ولى * مست چشمان هم و خستهء مژگان همند
دردمندان مجازى كه جگر سوختهاند * چون نشستند به هم شمع شبستان همند
گاه سازند به هم گاه ز هم مىسوزند * همدمانند گهى گاه رقيبان همند
هامش
( 1 ) - چ ش : خواجه شانان ، چ پ ، چ ش : بنده و سلطان .