( 905 ) جمال « 1 »
گفتى مرا ، نزد من آ ، تو آتشى تو آتشى * ترسم بسوزانى مرا ، تو آتشى تو آتشى
من تيره و دلسوخته ، تو روشن و افروخته * من سوخته ، من سوخته ، تو آتشى تو آتشى
من نيستم الّا خسى تو سوختى چون من بسى * كى جان برد از تو كسى تو آتشى تو آتشى
در وصل تو چون اخگرم مىسوزم آتش مىخورم * در فرقتت خاكسترم ، تو آتشى تو آتشى
گه گرمى آموزيم ، گاهى ز تاب افروزيم * گاهى تمامى سوزيم تو آتشى ، تو آتشى
چون شعلهاى خندان و خوش « 2 » مىسوزى و سر مىكشى * خوشخوش كَشى خوشخوش كُشى تو آتشى تو آتشى
خوى تو داغ من بس است رويت چراغ من بس است * نورت سراغ « 3 » من بس است ، تو آتشى تو آتشى
از روى تو دارم ضياء از گرميت دارم بقا * آيم برت ، گردم فنا ، تو آتشى تو آتشى
گه فيض را سركش كنى ، گه صافى و بىغش كنى * گه آتش آتش كنى ، تو آتشى ، تو آتشى
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى و عق .
( 2 ) - چ پ ، چ ش ، عق : شعله خندان و خوشى .
( 3 ) - چ پ : نورت چراغ .