( 898 ) جمال « 1 »
ز رويت حاصل عشّاق حيرانى است حيرانى * از آن زلف و از آن كاكل پريشانى ، پريشانى
ز بزم عشرت وصلت همه حرمان و نوميدى * ز جام شربت هجرت همه خون دل ارزانى
ندانستم كه مهرويان بعهد خود نمىپايند * از آن عهد و از آن پيمان پشيمانى ، پشيمانى
مبادا هيچ كافر را چنين حالى كه من دارم * جفا تا كى كنى جانا ؟ مسلمانى ، مسلمانى
تغافل مىكنى يعنى كه دردت را نمىدانم * نمىدانى و مىدانى كه مىدانم كه مىدانى
بياور بر سرم جانا سپاه بىكران غم * ز بيداد و جفا و محنت و جور آنچه بتوانى
تو تا بىصبر باشى فيض و او بىرحم خواهد بود * دلت را شيشه گى « 2 » آئين دلش را پيشه سندانى « 3 »
( 899 ) جمال « 4 »
نگاه ار مىكنى جان مىفزائى * تغافل مىكنى ، دل مىربائى
قيامت در قيامت مىنمايد * قيامت را به قامت مىنمائى
مرا صد غصّه از دل مىگشايد * ز زلفت يك گره چون مىگشائى
غمم ز آئينهء دل مىزدايد * ز دل گر كينهء من مىزدائى
حياتى بر حياتم مىفزايد * چو در لطف نهانت مىفزائى
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ ش : شيشكى .
( 3 ) - عق : تيشه سندانى .
( 4 ) - عنوان از اصلى .