با اين همه نيست غير او كس * زد مطرب عشق اين ترانه
بر تختهء كون نزد عشقى * بازد با خويش جاودانه
خود عاشق حسن خويش و معشوق * اين ما و شما همه بهانه
اى فيض ازين حديث بگذر * ترسم به جنون شوى فسانه
( 862 )
بنه سر به حكم خداى يگانه * شود تا به حكمت جهان دوگانه
بخواه از خدا خير دينى و عقبى « 1 » * كه بحر نوالش ندارد كرانه
نظر بر مدار از مسبب در اسباب * سببهاست حيران او در ميانه
فلك گر بپيچد ز فرمان او سر * اذا انشقتش « 2 » مىزند تازيانه
بپرداز خود را ز خود ببينى * كه ما و شما نيست الّا بهانه
به صورت بود جور و معنى عدالت * شكايت مكن از جفاى زمانه
به دام تن افتاد تا مرغ جانم * دلش خون شد از حسرت آشيانه
چو از موطن اصليم ياد آيد * رانم شود بيخودانه روانه
مجو ( فيض ) از بىنشانه نشانى * كه نتوان نشان داد از بىنشانه
( 863 )
برفت از برم آن نگار يگانه * دلم شد به دنبالش حسنش روانه
سخن از فراقش چو گويد زبانم * تو گويى كشد آتش دل زبانه
چو حرف گهر بارش از نامه خوانم * گهر مىشود اشك من دانه دانه
برون رفت از سينه با كوه اندوه * بدنبال دل مىدوم خانه به خانه
دلم را غمش كرد سوراخ سوراخ * بتدريج بىمَتّه و بىكمانه « 3 »
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش ، غير عقبى و دنيا .
( 2 ) - چ پ : از انشقش ، چ ش : از آن شقتش .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : بىمنت و بىگمانه ، توضيحا منّه و كمانه آلت سوراخ كردن چوب در قديم بجاى دلر امروز .