بكوى قدس دل را راه بنماى « 1 » * روان را سوى علّيين نشان ده
ز زندان بدن آزاد گردان * فضاى لا مكان جان را مكان ده
بگير اين دوست را از دست دشمن * ز خود بى خود كن از خويشم امان ده
دل مخمور صهباى ازل را * شراب بىغش روحانيان ده
از آن مى كز الستم داده بودى * خمارم مىكشد ، بازم از آن ده
ز شهرى آمدم بيرون در آغاز * دگرباره بدان شهرم نشان ده
دو عالم تنگ شد بر فيض جايش * وراى اين جهان و آن جهان ده
( 861 )
در كشور حسن آن يگانه * شد ساخته صد هزار خانه
اين طرفه كه نيست هيچ ديّار * در هيچ سرا جز آن يگانه
ديّار خودست و دار هم خود * كرديم سراغ ، خانهخانه
يك نكته بگويمت ازين راز * در حسن ز عشق بود دانه
جنبيد درو چو دانهء عشق * برخاست حجاب از ميانه
پرواز نمود طاير حسن * بيرون آمد ز آشيانه
آئينهء عشق پيش بنهاد * افكند دو زلف و كرد شانه
از عكس رخش در آينهء عشق * شد كشور حسن بىكرانه
خرمن خرمن پديد شد حسن « 2 » * از دانهء عشق آن يگانه
بس خرمن حسن گشت پيدا * چون جلوهء او فكند دانه
بس قلزم عشق شد هويدا * زان جنبش عشق جاودانه
زد جوش چو بحر عشق ، برخاست * طوفان طوفان ز هر كرانه
قلزم قلزم پديد گرديد * از جوشش بحر بىكرانه
خاكستر عقل داد بر باد * چون آتش عشق زد زبانه
صد دل بربود يك نگاهش * يك تير آمد به صد نشانه
هرجا در فقر بود در بست * بگشاد چو جود را خزانه
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : بنما .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : شد عشق .