( 846 )
من آشفته را در راه يارى كار افتاده * كه در راهش چو من بىپا و سر بسيار افتاده
سر آمد عمر بىحاصل ، نشد پيموده يك منزل * ميان راه هم خر مرده و هم بار افتاده
شده بودم همه نابود و گم گشته ره مقصود * سرم گرديده سودايى ، قدم از كار افتاده
نشد طى راه و پايم ماند از رفتار و ره گم شد * دلم شد خسته ، جان افگار و تن بيمار افتاده
مگر خضر رهى گردد دچار من درين وادى * كه در تاريكى حيرت رهم دشوار افتاده
نبستم طرفى از علم و عمل تا بود آلاتم * سر آمد عمر و شد « 1 » آلات كار از كار افتاده
سخنهاى جلى گفتم ، شنيدم ، نيك فهميدم * كنونم كار با فهميدن اسرار افتاده
دل نورانيى بايد كه اسرار سخن فهمد * بر آئينهء دل من سربهسر زنگار افتاده
نيابد شستوشو الّا به آب چشم و سوز جان * دلم را كار با زارى و استغفار افتاده
ندارم آب و تاب زارى « 2 » و برگ فغان كردن * زبان و ديده هم چون من به حال زار افتاده
ببخشا بار الها بر من بىدست و پا اكنون * كه دست و پايم از كردار و از رفتار افتاده
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : عمر شد .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : تاب و زارى .