بسته كمر به بندگى ، نالهكنان ز خود تهى * لب به لبش چو نى نهم از لب او شكر برم
دوست چو مغز من شود ، پوست بيفكنم ز خود * تا همگى شكر شوم « 1 » بىصدفى گهر برم
آمده بستهام كمر خدمت پادشاه را * تا كه ز يمن دولتش تاج برم ، كمر برم
سر بنهم به پاى او ، دل بنهم براى او * جان بدهم براى او خدمت او بسر برم
خوش هنرى است عاشقى ترسم از آنكه عاقبت * جان به وفاش نسپرم خجلت ازين سفر برم « 2 »
ظلمت و نور و خير و شرّ هست درون يكدگر * نور كشم ز ظلمت و خير و ز شرّ بدر برم
هر چه درين سرا بود جمله ز آن ما بود * آمدهام كه مال خود جمع كنم ، بدر برم
ديدهء جان گشودهام ، بو كه در آيد از درم * تخم ولاش كشتهام تا كه ازو ثمر برم
مونس و غمگسار من نيست بجز خيال او * گر نبود خيال او ، با كه دمى بسر برم ؟
كى بود آنكه وصل او روزى جان من شود * بوسه زنم بر آن دهان غصه ز دل بدر برم
دوست بدست آورم ، نيست به هست آورم * جان كه به زير آمده باز سوى زير برم
اين غزلم جواب آنكه عارف روم گفته فيض * آمدهام كه سر نهم عشق ترا بسر برم
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : تا كه نمايد آن من .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : فاقد بيت .