( 702 )
آنكه كارش با دلست و نيست او را دل منم * آنكه را مركب دلست و پاى دل در گل منم
آنكه او را هر چه حاصل شد به يغما داد عشق « 1 » * نيستش اكنون بجز بىحاصلى حاصل منم
آنكه نقش اوست در مرآت كونين آن توئى * آنكه نقش هر دو عالم را بود قابل منم
آنكه در راه هواى نفس چالاكست و چست * در سلوك راه حق افسرده و كاهل منم
آنكه او در راه حق ننهاد گامى يك نفس * كرد عمر خويشتن را صرف در باطل منم
آنكه او را بود جا در آسمانها با ملك * سرنگون افتاد اكنون در چه بابل منم
آنكه مقصود دل فيضست از عالم توئى * آنكه بسته در خيال تست جان و دل منم
( 703 ) حق « 2 » در آنكه غرض از آفرينش انسان حصول وحدت جمعيت
آمدهام بدين جهان تا كه ز نى شكر برم * نامدهام كه از شكر قصه برم خبر برم
چيست شكر دهان او نى غم و اندهان او * اين نى پرگره بهم در شكنم شكر برم « 3 »
جهد كنم « 4 » درين سفر تا كه ذخيره را بسى * تنگ شكر ز معدنش بر سر يكدگر برم
هامش
( 1 ) - چ ش : عق .
( 2 ) - عنوان از اصلى و اين غزل به اقتفاى مولويست .
( 3 ) - چ پ : فاقد بيت .
( 4 ) - چ پ : جهد كنى .